#محاق_پارت_423
#ادامه_پارت👇
نده یا بگو؛ حال پامچال خوبه.
جوابی نداد. سمت کتلت هایم برگشتم و مشغول زیر و رو کردنشان شدم. گوجه ها را درون بشقاب کریستال ریختم و سبزی ها را هم از زیر شیر آب بیرون کشیدم. لای پارچه ای تمیز ریختمشان و تربچه ها را جدا کردم.
شعله کتلت ها را خاموش کردم و منتظر ماندم تا کمی سرد شوند. پارچ شیشه ای دوغ را از یخچال بیرون کشیدم. کمی از نعناهای خشک شده را درونش ریختم و لیوان ها را روی میز ناهار خوری گذاشتم.
بشقاب ها را چیدم و بعد گذاشتن نان ها، کیان را صدا زدم. پشت بند کیان در پذیرایی باز شد و برایان با ساک بزرگ مشکی اش وارد شد. از باشگاه برمی گشت. پیراهن قهوه ایش به نتش چسبیده بود و عضله هایش دیده می شد. عضله هایی که خشایار و دیگری نداشتند. برایان خوش هیکل تر از تمام دار و دسته کیان بود.
🌸#گپ_نقد: https://t.me/joinchat/EB2ZclNPi1xfy1LiAFJcJg
🌼#لینک_چنل: https://t.me/joinchat/AAAAAEbkI7iyanIzzTt6-g
romangram.com | @romangram_com