#محاق_پارت_407

ـ امروز یه فیلم جدید از زنش براش فرستادن، اعصابش تخـ...

ادامه حرفش را آرام در گوشم رها می کند. لب می گزم و زیرچشمی به او خیره می شوم. موهایش را با کش بالای سرش بسته بود و مشغول بازی با طوطی اش بود.

لیوان چای را روی میز می گذارم و همان موقع راننده از ماشین پیاده می شود. دستم را بند تکیه گاه صندلی می کنم و با تعجب خیره اش می شوم.

موهایش را سه سانتی زده بود و کت شلوار طوسی رنگ با چهارخانه های آبی قرمز به تن داشت. زمان رد شدن از کنارم دکمه ی میانه ی کتش را باز کرد و با چشمکی مرا بهت زده تر کرد!

تنم را چرخاندم و چشم های گشاد شده ام او را می پایَد. با کناره کتانی های سفیدش، در اصلی را باز کرد و داخل رفت.

دستم را بند حریرپایین بافتنی ام کردم و روی میز خم شدم.

تصویرخودم را میان شیشه ی میز دیدم و رد تعجب هنوز در چشم هایم دیده می شد.

ـ از دیدنش اینقدر تعجب کردی!

سرم را کمی بالا آوردم، زیپ کاپشن خاکستری اش را باز کرد و آرم قرمز زارای روی لباسش چشمم را زد.

ـ با تو، با کیان، با همه آشناست؟

کلاه کاسکتش را به دست دیگرش داد و طوطی اش را بند شانه اش کرد:

ـ زود وارد شد، زودم تاثیر گذاشت!




romangram.com | @romangram_com