#محاق_پارت_393
بالای ابرویش زخم کوفته شده ای دیده می شد که رد خون مردگی هم داشت. کیان در حیاط را بست و با نگاهی به من سمت ماشینش رفت. بِرایان چمدانم را گرفت:
ـ ما منتظرتیم!
سرم را تکان دادم و کلید را در دستم چرخاندم. حسام خودش را کنارم کشاند و با سر به در بسته ی خانه اشاره زد:
ـ میری سفر؟
کمی نگاهش کردم، چشم های تیره اش، موهای شلخته اش، لباس های کج و کوله ای که یکی از ان یکی بیرون زده است، همه شان مرا می ترساند.
ـ تو چت شده؟ حالت خوبه؟ چرا اینجوری شدی؟
سرش را تکان داد:
ـ داری میری سفر دیگه؟
خودم را جلو کشیدم و متوجه چشم های ریز شده زن همسایه شدم.
ـ خیلی وقته ندیدمت! بعد آتش سوزی اینجا انگار نبودید!
یقه کج شده ی لباسش را کشید و نفس عمیقی رها کرد:
ـ مامان راضی نبود، برگردیم! ترس به جونشه! مدتی خونه خاله ام موندیم، من چند روزه اومدم؛ اما تو رو ندیدم. پرسیدم؛ گفتند انگار رفتی جایی!
چرخیدم و کلید را در قفل فرو بردم و کمی در را جلو کشیدم:
romangram.com | @romangram_com