#محاق_پارت_391
دستگیره در را در دستش گرفت:
ـ چه بلایی سرت اوردن که سیگار می کشی؟
زیر چشمی نگاه کردم:
ـ حالم را خوب نمی کنه، خودم رو به سیگار تحمیل می کنم. برو خاله...
#پارت_117
#پارت_صد_و_هفده
در را که بست، اتاق بوی سکوت گرفت! در را که بست، پاکت خالی سیگار در زیر بالشت چشمم را زد. در را که بست، عکس دست جمعی کودکی روی آیینه قدی حالم را بدتر گرفت.
اینجا خفه می شدم. اینجا حالم از خودمم بهم می خورد. نمی توانستم بمانم، نمی توانستم تحمل کنم که باز اردلان خان بیاید و دوباره بگوید" چرا موهات رو کوتاه کردی باباجان!؟"
و من پوچ شدم و بمیرم و نگویم که در خواب و بیدار این کار را کردم. نگویم که موهایم را روی شعله گاز گرفتم و سوزاندمشان. نگویم که بوی سگ مُرده در خانه را انداختم و نیلوفر به دادم رسید.
romangram.com | @romangram_com