#محاق_پارت_389

ـ خاله دیگه داره سی سالت میشه!

چشم هایش را ریز کرد و با اخم های دومَنی اش گفت:

ـ بیست و هشت سالمه!

ـ می دونی که امروز تولدمه؟

نگاه نگرانش را به چشم هایم داد:

ـ می دونم!

دستی به شانه ی لباسش کشید و چرخید. سمتم آمد و دست روی تکیه گاه صندلی گذاشت. یک دور صندلی را چرخاند:

ـ اول باید بریم سر خاک ارکیده! مامان و بابا هر پنج شنبه باید اونجا برن.

شانه ام را بالا انداختم:

ـ یه کار کن، نیام! دلش رو ندارم سما! پاهام مال خودم نیست... دلهره و ترس به جونم افتاده.

دقیق تر به چشم هایم نگاه کرد:

ـ من همیشه به مامانت می گفتم؛ پامچال چشماش به پدر شوهرت رفته.

پلک محکمی زدم:


romangram.com | @romangram_com