#محاق_پارت_381
لبخند بی چاک و چانه ام وَر لب هایم جا خشک کرده بود، لامصب ها چه قدر شوکه نگاهم می کردند، انگار سوال امتحانی سال آخر خرداد ماه را لو داده ام.
ارسلان سری تکان داد و با استرس مشهودی دستی به گوشه ی لبش کشید:
ـ تو چیزی از کیان نمی دونی! نمی دونی به چه شدتی وحشتناکه!
سرم را تکان دادم:
ـ اتفاقا بهم پیشنهاد داده برای پیدا کردن چیپ کمکش کنم، برای اینکه در امان باشم هم قبول کردم به خونه اش برم و پیشش باشم.
چشم هایش گرد و با تعجب گفت:
ـ تو که نمیری!
شانه ام را بالا انداختم:
ـ هیچکدومتون برام مهم نیستید؛ جز همایون و نیلوفر و میثم! من برای نگه داشتن دارایی هام می جنگم. اونا مال منن، اونا برای من یه شب خواب راحتن. می دونی وقتی همایون به استرالیا رفت و تا دو روز خبری ازش نبود چه قدر حالم بد شد؟ می دونی همین کیان پیداش کرد؟
سرش را دو طرف تکان داد:
ـ باور می کنی که پیداش کرده؟ احمق اون دختر خودش این بلاها رو سرت میاره تا مجبورت کنه باهاش همکاری کنی!
لیوان آیس پکم را کنار زدم:
ـ بهم بگو اون چیپ لعنتی کجاست؟
romangram.com | @romangram_com