#محاق_پارت_370
دستم را مقابل لیوان شیر گرفتم:
ـ نه خانم جون، نمی تونم! بدم میاد از شیر...
لیوان را دوباره سمتم گرفت:
ـ غلط اضافی نکن، می خوریش یا بریزم تو حلقت دختره ی خیره سر؟
لبخند کمرنگی زدم و یکی از ان نقل های کوچک داخل قندان را برداشتم:
ـ می خورم، شما جوش نزن، اردلان خان خِر منو نگیره! همین دیشب جواب شب بخیرم رو نداد.
سما سبد نان را روی میز گذاشت و بشقاب پنیر را دستم داد:
ـ حق داره پیرمرد، من جای بابا بودم، از همون پله ها یه جور پرتت می کردم که ضربه مغزی بشی دختر!
دستش را نرم نوازش کردم:
ـ چه قدر خوشگل شدی شما!
لبخند بزرگش را دوباره می زند و نیشگونی از بازویم گرفته می پرسد:
ـ دماغت رو عمل کردی کلک؟
لیوان شیر را نزدیک دهانم نبرده دور کردم:
romangram.com | @romangram_com