#محاق_پارت_363
ـ هیچی از شما به من وصل نیست، اگه اینجام، برای همایون، برای میثمه، برای نیلوفره، برای دو قِرون خواب بی کابوسه، برای یه کم خیال تخته...
می آیم بروم، می آیم محو شم، می آیم پا به دو پله ی منتهی به راهرو برسانم که مچ دستم را می گیرد. سرش را کج می کند، کنار گوشم حرف می زند:
ـ داد بزن، جیغ بزن، هرچی هست رو بِشکَن، منو خراب کن، سپیده رو خُرد کن؛ اما فقط پامچال، این همه بغض نکن! این همه تا سپیده رو نگاه می کنی؛ ارکیده رو نبین! این همه با نفرت به من زل نزن! من گناهم هنوز پاک نشده، هنوز تنم درد می کنه، هنوز تومور بدخیم توی مغزمه که منو نمی کشه، هنوز تو رو دارم، عشق دارم و از همه مهم تر زنی رو دارم که توی بدبختی هام توی عوضی بازیام موند و نگفت؛ ارسلان داری چه غلطی می کنی؟ داریم به جهنم می ریم مرد!
دستش از مچ دستم بالا تر آمد، بازویم را فشرد، عقب کشیدتم. در چشم هایم زل زد:
ـ من یه گندی زدم که اگه لا یه مشت آدم فِیک هم برم، پیدام می کنند! نه بهت نمیگم؛ دخترم، عزیزکم، عسلم و یا عروسکم! من پدر نبودم، مرد نبودم، حتی عشق برای سپیده هم نبودم. تو بیا هی به روم بیارش تا خیالم راحت شه هیچی تو اون دلت نمی مونه؛ حتی اگه به کشتن من هم برسه، باکی نیست؛ مردن برای کسی که یه عمر بهش تیر زدم، بهترین مرگه!
سرم را جلو می برم، نگاهش می کنم. دقیق تر از این چند ساعت، پرنفرت تر از این چنددقیقه، این مرد را باید کشت، این مرد را باید آنقدر تیر زد که فقط چند استخوان بماند، نمی دانم شایدهم دلم بخواهد زنده به گورش کنم.
چند خط ریز از کنار بینی قوز دارش تا روی گونه اش کشیده شده بود؛ خط های پیری، خط های شکستگی، خط های خودخواهی اش! موهایش نه کم شده است و نه زیاد، فقط فصل زمستان در تارهایش دیده می شود.
دستش آرام آرام شُل می شود. هنوز گردبند اهدایی ارکیده را دارد، هنوز برق می زند، هنوز می گذارد انبوهی از ریش روی صورتش بماند، چه قدر هنوزهای گذشته در صورتش می بینم. مهم ترینش این است که او هنوز زنده است!
تنه زدم و گذشتم! تنه زدم و پاهای شُل شده ام به زور در کتانی های سفیدم چپاندم، تنه زدم و سیل اشک در چشم هایم لَق زد.
در را که بستم، به صدا زدن های سپیده، به اشک هایی که می خواستند بوی مادرانه بدهند، توجه نکردم.
در را که بستم، پشت همان در فرو ریختم. استخوان هایم به هم خوردند و شکستند.
در را که بستم، پایم سُر خورد و روی سنگ های کرم رنگ افتادم.
در را که بستم، زن همسایه نگاه متعجبش را به من داد.
romangram.com | @romangram_com