#محاق_پارت_359
این زن را هیچ وقت نمی بخشم، این زن را که من و ارکیده را به معشوقه اش فروخت را نمی بخشم! بخدا که فروخته شدن درد دارد، دیده نشدن و سیلی های خورده ام هنوز جایش می سوزد.
لیوان بزرگ چای را در دست امیرارسلان می بینم، تنها خصلتش به من رسیده است؛ همین چای خوردن های بی گاه! همین لیوان بزرگ لب پر از چای سیاهی که ترجیحا با خرما خوردنش را دوست دارم.
موبایلم را روی میز وسط مبل ها می گذارم و سراغ کوله ام می روم:
ـ بیا حرفات رو بزن! می خوام هرچی زودتر از این جهنم دره برم. فکر می کردم، بیام اینجا، اتاقم رو می بینم!
صدای قدم های ارسلان باعث راست شدن کمرم می شود. نگاهش می کنم، کلید در دستش را تکان می دهد:
ـ اون خونه هنوز مثل قبله!
پوزخندی می زنم و به جا کلیدی نگاه می کنم:
ـ تو چی؟ تو هم مثل قبلی؟
دستش کنار پایش مشت می شود:
ـ اومدی طعنه بزنی؟ باشه، خریدارم! همه شون رو می خوام، همه این تیکه و طعنه و زخم ها! بعد رفتنت ما راحت تر از قبل بودیم! فکر این نبودیم که یه دختر تو خونه داریم که نکنه کسی از سر دشمنی بلا...
قدم بلندی سمتش بر می دارم، سینه به سینه اش می غرم:
ـ منو نخندون! منو نخندون لعنتی! تو فکر منی؟ این زنت فکر منید؟ اره؟ یه چی بگو که با عقل جور باشه! منو ببین ارسلان! می بینی؟
آستین لباسم را بالا می زنم و مچ دستم را نشانش می دهم:
romangram.com | @romangram_com