#محاق_پارت_325

آب دهانم را قورت دادم و دمپایی هایم را به سختی پوشیدم. تمرکز نداشتم و صدای ضربه ها کمتر نمی شد.

با باز کردن در راهرو صدای فریادهای زیادی به گوشم رسید. با تعجب سمت در دوییدم و به ضرب در حیاط را باز کردم.

متوجه دوییدن آدم ها به سمتی شدم. سرم را که چرخاندم با منظره ی آتشین مواجه شدم.

در خانه را نبسته سمت دو خانه آن سمت دوییدم. صدای بلند خانم به گوشم می رسید. جیغ می زد و مردم او را به سختی از خانه بیرون می کشیدند. جلوی در نرسیده پاهایم چفت شد.

دود بلند شده از آتش به سرفه ام انداختم. دستم را به دیوار گرفتم، گردن کشیدم؛ حسام را دیدم که با سر و صورت کثیف در حال بردن سطلی آب است.

قدم هایم جلوی در خشک شد، چشم هایم دو به دو چرخید.

شفق با شلوار کُردی و عرق گیر، کپسولِ آتش نشانی را به سمتی می کشید.

چاقوی در دستم را بیشتر میان مشت فشردم و خواستم داخل بروم که ترنم با هول مرا به عقب هول داد:

ـ تو کجا میری؟ برو خونه!

نگاهم از موهای آشفته اش به لباس های نامناسبش رسید، عقب زدمش و با دو به داخل دوییدم. سراغ حسام رفتم و سطل دیگری را سمت شیر آب بردم.

صدای آژیر می آمد، صدای هیاهو، صدای سرفه، صدای ضجه هایی که همسر شفق تا به کوچه کشانده بود.

پرده ی آشپزخانه را باد تکان می داد و آتش شعله ور تر می شد. خودم را جلوتر کشیدم و آب سطل را با قدرت روی پرده خالی کردم. با خاموش شدن آتش پرده، نفسی کشیدم که نکشیدنش بهتر بود. دود به گلویم هجوم برد و سرفه هایم شدت گرفت.

می دانستم راه تنفسی ام حساس است، می دانستم که اگر رعایت نکردم؛ اسپری لازم می شوم.


romangram.com | @romangram_com