#محاق_پارت_261
ـ دهن مهنت رو جمع کن بابا، فکر کردی خیلی تحفه ای برای من زبون درازی می کنی؟ عنتر، بابات چپیده توی مخ این کیان، من که داشتم زندگی نکبتم رو می کردم و با بدبختیم می ساختم! اون بابات بود؛ زیر شکنجه لو داد که یه دختر کوچکتر داره که توی تهرانه و چیپ دست اونه! حتما اینا هم تقصیر منه، اره؟
"آره" آخر را بلندتر أدا می کند، به قدری بلند که سر و کله ی همایون پیدا می شود و با اخم نگاهش می کند:
ـ ببین پسرجون، چندماهه سر مسخره بازیاتون خورد خوراک درست حسابی نداریم، پامچال رو اینجوری نبین؛ زبون داره و أدا آدم های حال خوب رو در میاره، همین دیشب تشنج کرد، تو بودی یا اون ننه باباش که ببنیدش؟
#گپ_نقد
#نقد_و_نظر
https://t.me/joinchat/EB2ZclNPi1zJnzynCeMzVQ
#پارت_هشتاد_و_دو
#پارت_82
میثم دست روی شانه همایون می گذارد. همایون دستش را پس می زند و سینه به سینه ی خشایار می ایستد:
ـ قراره کمکت کنیم دیگه، اینکه أدا گنده لات رو برامون در بیاری، کلاهمون توهم میره! مفهومه خشایار؟
خشایار با پوزخند همایون را کنار می زند و درست جلوی در پذیرایی برمی گردد و به چشم هایم زل می زند:
romangram.com | @romangram_com