#محاق_پارت_230

ـ غلط کردی، همه این اتیش ها از گور تو بلند می شه!





دهان کجی ای می کنم و کنار نیلوفر که چهار زانو روی تاپ خانواده نزدیک گلخانه نشسته است، می شینم و تکانی به تاپ می دهم.

ـ اولاً از تو و آقا مصطفی آبی گرم نمی شد. منم کاری نکردم؛ فقط گفتم؛ بیاد همه چیزی رو جمع و جور کنه تا خودش هم راحت بشه.

تا خود شب، ماندانا جانمان اخم و تخم کرد و جواب میثم را سر بالا داد. هرچه گفتیم؛ خانم، پسرت او را نمی خواست! انگار یک گوشش در و گوش دیگرش دروازه بود.

می گفت؛ شماها او را تحریک کردید، ازدواج نکند. بماند که همایون به آیه و قرآن قسم خورد که ما چه کاره حسن هستیم که جوابمان می شود توپ پر شما!

همایون هم آمپر چسبانده بود. ولش می کردی، می رفت؛ سیما را می آورد و به عقد میثم در می آورد، آنقدر که ماندانا جان، هق و غر به جانمان زد.

میثم، چمدان بست و زیر نگاه های خیره مادرش، دنبالمان راه گرفت. حرفی نزد. پدرش چشم روی هم گذاشت و موافق به نظر می رسید.

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOOtFd6ukq_iA





#پارت_هفتاد_و_شش


romangram.com | @romangram_com