#محاق_پارت_228
ـ به ولای علی دوسش ندارم. به قبله قسم نمی خوامش، این رو چه جوری تو گوش مامانم فرو ببرم؟ میشه؟ می تونم؟ تا یه چی میگم؛ شروع می کنه؛ گریه کردن که چی؟ من دو روز دیگه می میرم، نوه ام رو نمی بینم.
لبخندی می زنم و از جا بلند می شوم:
ـ بیا بریم حلش کنیم. قرار نیست؛ کسی مجبورت کنه.
از جا بلند می شود، تیشرت را سمتش می گیرم و میان راه، فندکش را بر می دارم و روی میز پرت می کنم. در را باز می کند و اول منتظر می شود تا من بیرون بروم.
نگاه ها سمت ما بر می گردد، نیلوفر از جا بلند می شود و سمت میثم می آید و زیر لب " حالش را می پرسد" میثم جوابی نمی داد، تنها دست نیلوفر را فشار می دهد.
یقه ی تیشرت قرمز را صاف می کند و درست رأس پذیرایی می ایستد. به برادر سیما چپ چپ نگاه می کند:
ـ من خواهرت رو نمی خوام، جرأتش رو دارم می گم؛ نمی خوامش.
برادر سیما از جا بلند می شود و سیما سریع از جا بلند می شود و سمت برادرش می رود:
ـ می دونم، هیس!
برادر سیما، سیما را کنار می زند و با قدم های نسبتا بلندی سمت میثم می رود که همایون و آقا مصطفی ها با تعجب و قدم های تندی سمت برادر میثم می روند.
برادر میثم، یقه میثم را می گیرد:
ـ همون اولش نمی تونستی بگی؟ لال بودی یا کور؟
میثم با عصبانیت، دست های بزرگ برادر را از خودش جدا می کند:
romangram.com | @romangram_com