#محاق_پارت_220

پوفی کشید و میان چارچوب در ایستاد:

ـ این همه، جهشی درس بخون، خر بزن، خودت رو بکش بالا، آخر بری زن لیسانسه اونم توی رشته محیط زیست بگیری! اخه اصلا هم سطح منم نیست.

نیلوفر چهره درهم می کشد:

ـ مگه می خوای با مدرک تحصلیش بخوابی و بلند شی؟

ـ نه؛ اما باید هم سطح باشیم. زیادی ساده س. شاید زن بلوند دوست دارم، تو چه می دونی؟

آشغال سیبش را با یک حرکت درون سینک ظرفشویی پرتاب کرد:

ـ باید راجع بهش فکر کنم. اینجوری که ننه من داره پیش میره، هفته بعد عروسیمم گرفته.

چند روزی از آن روز گذشت. سیما قضیه اش جدی تر شد و میثم بی خیال تر از قبل؛ حتی به سیما زنگ نمی زد، بیرون نمی رفتند، خرید نمی کردند. یک محرمیت ساده هم نخوانده بودند، به قول همایون؛ فقط یک آشناییت ساده بود که اصرار همایون به میثم صورت گرفت.

همایون، کلی حرف بار میثم کرد " که چی، دختر مردم رو آزار میدی؟" میثم هم می گفت" دوستش ندارم، خودم رو زور کنم؟"

سیما؛ اما لبخند می زد و چیزی نمی گفت. چندباری سیما را در مهمانی های مادر میثم دیده بودم. میثم خودش قیافه معمولی ای داشت، سیما تنها چشمان رنگی زیباییش تمامش شده بود.

دختر مهربان و کم حرفی بود. همیشه کمک مادر میثم می کرد و هر بار وقت فیزیوتراپی ها، حواس جمعی می کرد.

پدر میثم، راضی بود، چیزی نگفت. فقط دوکلام مردانه با میثم حرف زد و بعد ولش کرد.

از همه بیشتر همایون حرص می خورد. فکر دختر مردم بود. چندباری هم از سیما بابت بدخلقی های میثم عذرخواهی کرد.


romangram.com | @romangram_com