#محاق_پارت_210
"وقتی خوشبختی رو پیدا کردی، سوال پیچش نکن"
با تعجب به جمله نگاه کردم. با خودکار قرمزی روی "سوال پیچش نکن" خط کشیده شده بود جایش نوشته شده بود" سفت بچسبش؛ چون بدبخت کردن رو خوب بلدم دختر خانم!"
با تعجب در جایم نشستم و دستی روی خط خوانای قرمز کشیدم. نیلوفر حواسش جمع من شد و سرش را چرخاند و کمی بالا آمد:
ـ چی شده؟
تا خواستم جوابش را بدهم صدای جیغ بلندی آمد و از جا پریدیم. دستم را به کلید لامپ رساندم و با هول اشتباهی جای کلید لامپ، کولر را روشن کردم و با موج عظیمی خاک رو به رو شدیم. دریچه کولر پر از گرد و خاکی بود که هنوز وقت تمیز کردنش را نداشتیم.
بالاخره لامپ روشن شد و نیلوفر هراسان با پتو در اتاق را باز کرد و من هم پشت سرش راه گرفتم. صدای ضجه و ناله می آمد.
پالتویم را سریع از چوب لباسی برداشتم و کتاب در دستم را روی زمین پرت کردم. کلاه پالتو را روی سرم انداختم و دمپایی هایم را تا به تا پوشیدم.
نیلوفر لامپ حیاط را روشن کرد و سراغ در رفت. در را تا آخر باز کردم و به زنی که وسط کوچه افتاده بود، نگاه کردم.
زن بر سر و صورت خودش می کوبید و جیغ کشان نامی را صدا می زد که من نمی شناختم. از در فاصله گرفتم و با قدم های کوتاهی خودم را به جمعی که دورش را گرفته بودند، خیره شدم.
نزدیک تر که شدم، متوجه دختر ریز نقشی که روی زمین دراز کش بود. خون از سرش سرازیر بود و دریایی از برف و خون راه انداخته بود.
با دیدن حجم خون، تنم مور مور شد و چشم روی هم فشردم. زن با چادرش صورت دختر را نوازش می کرد و مویه کنان نفرین می کرد.
نمی دانستم قضیه چیست و چندان هم میلی به دانستن نداشتم.
حالم خراب بود و پاهایم سست شده بود. عقب گرد کردم که متوجه نبود نیلوفر جلوی در خانه شدم. سرم را چرخاندم و کنار شفق جانمان و پسری دیدم.
romangram.com | @romangram_com