#محاق_پارت_196

#پارت_شصت_و_پنج

#پارت_65

چشم می چرخانم و تن سخت شده ام را بالا می کشم:

ـ اسم منو هم می دونی؟چرا همه چی باید بدونی؟

دستم را می گیرد و از جا بلندم می کند:

ـ کیان همیشه عاشق آدم دزدی هست. اونم توی حیطه ی خانواده ی تو..

شالم را از روی سنگ بزرگ کنارم بر می دارد و کیفم که در دستش جا خشک کرده است را به دست دیگرش می دهد:

ـ گوشیت اینقدر زنگ خورد، دهنم رو سایید... ژیلا، میلا، نیما، نیلا، گلی، ملی...

چشم هایم را گشاد می کنم و او نور چراغ قوه اش را جلوی پایم می انداز:

ـ پامچال، قربانی شدن خیلی سخته. داری قربانی یه سری آدم میشی که مافیایی هستند برای خودشون.

بازویم را چنگ می زند و مجبورم می کند برای آخرین بار به او نگاه کنم. نور چراغ قوه را روی صورتمان می اندازد و آرام زمزمه می کند:

ـ کیان، قربانی شدن مهره های سوخته رو دوست داره. تو نذار قربانی بشی. باهوش هستی که هنوز سیگار جهان توی ذهنته...

و دوباره بوی دود سیگار و بی هوشی سرمستی ای که مرا به عقب تر می برد. آری همان جا که جهان، کنار گرمی لب های سپیده سیگار دود کرد و مرا نادیده گرفت. همان جایی که آبنبات چوبی برای خر کردنم دستم داد و گونه ام توسط سپیده نوازش شد.


romangram.com | @romangram_com