#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_282


با اخم گفت :

هیرا _ ببین من و به چه روزی انداختی !

ابروم و انداختم بالا و لبام و غنچه کردم و گفتم :

من _ میسی !

بالاخره لبخند زد و گفت :

هیرا _ خواهش عزیزم ... همه چی آمادست ، فقط مونده بپزن !

صدای زنگ اومد ... شالم و سریع انداختم روی سرم ... هیرا رفت سمت در و بازش کرد ... بابا و سیما وارد شدن و من رفتم استقبال ... ماچ و موچ کردیم ... سیما باهام خوب برخورد کرد برای همین چون مهمون خونم بود باهاش آروم برخورد کردم !

بعد از اون تینا وارد شد و بغلم کرد و فشارم داد که سیما جیغ زد :

سیما _ تینا ؟ بچه داره مادر !

من و تینا متعجب به سیما خیره شدیم ... بابا ابروش و انداخت بالا و بعد با لبخند هیرا رو بغل کرد !

رونالد با سرو صدا وارد شد و گفت :

رونالد _ وای ببین ما خونه کی هستیم ؟

به انگلیسی گفتم :

من _ خفه شو ، حالا خوبه هرروز این جا چترش پهنه !

و بعد خندیدم ... هیرا و رونالد هم خندیدن و رونالد گفت :

رونالد _ دارم برات !

بعد از اون چند تا کارگر وارد شدن و وسیله آوردن تو ... هیرا و من با نگاه قدردانی به همشون نگاه کردیم ...

تمام شب نه سیما نه هیرا نه تینا و رونالد خلاصه همشون نمی ذاشتن من بلند بشم !

خیلی خسته شده بودم و خوابم گرفته بود ... ساعت 12 شب بود که عزم رفتن کردن ... بدرقشون کردیم و من سریع رو به هیرا گفتم :


romangram.com | @romangram_com