#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_274
من _ هیرا ؟
نگاهم کرد که ادامه دادم :
من _ امروز می خوام برم پیش رها و شایان !
متعجب گفت :
هیرا _ بری ؟ تنها ؟
سعی کردم جمعش کنم برای همین گفتم :
من _ نه دیگه تو هم بیا !
خندید و گفت :
هیرا _ نه من باید برم پیش رونالد ... شوخی کردم باهات ... می رسونمت و میرم !
سرم و تکون دادم ... باید باهاشون حرف می زدم ... اینجوری که نمی شد !
باید یه چیزایی رو بهشون می گفتم شاید بعد مرگم اونا از عهدش بربیان .
بعد از اینکه خوردیم سریع جمع کردم و ظرفاش و شستم و سریع رفتم بالا و آماده شدم ... دستام و گذاشتم روی دراور ... زیر چشمام هنوز گود داشت ... لبخندی زدم و سرم و تکون دادم ... موهام و فرستادم داخل شالم و کیفم و برداشتم ... شال و یه جوری انداختم روی شکمم که چیزی معلوم نشه !
هیرا _ میشا ؟ بدو دیگه .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
من _ اومدم .
از اتاق رفتم بیرون و دم همون در کفشای اسپرتم و از توی جا کفشی در آوردم و پوشیدم ... رفتم بیرون و در و بستم .
سوار ماشین شدم و نفسم و که کم آورده بودم و فرستادم بیرون و دوباره کشیدم تو !
راه افتاد و شروع کرد صحبت کردن ... از پاساژ می گفت و گاهی منم یه چیزی می گفتم ... وقتی رسیدیم استرس گرفتم ... پیاده شدم و گفتم :
من _ خودم بهت زنگ می زنم !
romangram.com | @romangram_com