#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_262
با قیافه ای که مطمئنم عوض شده بود و تنی لرزون گفتم :
من _ حواست هست چی میگی ؟ تو یه ساحره هستی ... ولی آری یه خوناشامه !
سریع اخم کرد و گفت :
امیر _ مگه چیه ؟ منم عمرم جاودانست ... می تونیم باهم زندگی کنیم !
دستای لرزونم و گذاشتم روی شکمم ... درد تمام وجودم و گرفته بود ... آدام نگاهم کرد و سریع با نگرانی داد زد :
آدام _ میـشا ؟
همه نگاه هراسونشون من و هدف گرفت ... بدنم سرد شده بود ، فشار عصبی بهم وارد شده بود ، امیر نمی تونست درک کنه که زندگی با یه خوناشام الکی نیست !
هیرا سریع دستم و گرفت و آروم زد تو صورتم و گفت :
هیرا _ عزیزم ؟ خوبی ؟ میشا ؟ صدام و می شنوی ؟
فقط در اون لحظه تونستم جیغ بزنم :
من _ خـــــدا !
******
دستم و از روی پیشونیم برداشتم و خیره شدم به بچه ها .
من _ باور کنید حالم خوبه ، به خاطر وارد شدن توی ماه ششممه !
هیرا از کنارم جم نمی خورد ... به سختی و به کمک الیزا و هیرا نشستم روی تخت و گفتم :
من _ برید دیگه ! میگم حالم خوبه ، ای بابا .
همشون سرشون و انداختن پایین و با صدای آرومی خداحافظی کردن ... ولی با صدای بلندی گفتم :
من _ امیر و آریزونا ، شما وایسید !
وایسادن و بعد از اینکه همه رفتن دست هیرا رو فشردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com