#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_251

جوردن نفسش و فرستاد بیرون و گفت :

جوردن _ اینطوری که نمیشه ، البته بهتره یه مدت بهشون فرصت بدید !

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ ممنون جوردن .

لبخندی زد و دوباره رفت توی اتاق ... بچه مودبیه خدایی !

امیر _ میشا ؟ توچرا انقدر تپل شدی ؟ مگه 5 ماهت نیست ؟

لبم و جوییدم و گفتم :

من _ عزیز من دست خودم که نیست خدا خواسته ، بعدشم یه موجود سنگینه بچم ... راستی 5 ماه نه 5 ماه و 19 روز !

ادام و با حرص در آورد و رفت توی اتاق ... دستم و کشیدم روی شکمم و گفتم :

من _ واقعا چرا انقدر تو بزرگ شدی پسرم ؟

پسر ! از شنیدن اینکه بچم پسره واقعا ذوق می کردم ... ساحره ها کمکم کردن و حدس زدن که بچم پسره ! مادر فدات شه پسرم .

بچه ها برای ظهر موندن و البته بگم که خودشون تدارکات و دیدن ... نشستم بغل آدام و گفتم :

من _ خوب ، از هرچی بگذریم سخن دوست خوش تر است .

خندید و گفت :

آدام _ خدا به دادم برسه ، معلوم نیست چه نقشه ای داری برام !

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :

من _ بی تربیت ، ببینم تو نمی خوای زن بگیری ؟ مثـ....

سریع پرید میون حرفم و گفت :

آدام _ ببخشید می خوام به کسی زنگ بزنم !

و بعد بلند شد و با سرعت از پیشم رفت ... اخمام رفت توی هم !

romangram.com | @romangram_com