#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_247

صدای وحشتناک آب که به هم پیچ می خورد باعث شد جانی سریع چشمش و باز کنه ... این قسمت از جنگل به طور افتضاحی نابود شده بود ... صدای داد آرمان از پشت سرمون بلند شد :

آرمان _ پـنـاه بگیرید !

برگشتیم که با دیدن قیافه آرمان که موهاش یخی رنگ و چشاش گوی آب بود و دستاش به سمت آسمون با سرعت نور کنار رفتیم و آب رودخونه بالای دستای آرمان وایساده بود ... گرگینه های جانی زوزه بلــندی کشیدن و خواستن فرار کنن که آرمان مهلت نداد و آب و به سمتشون حمله ور کرد ... در این لحظه یاد داستان حضرت موسی افتاده بودم ... اتفاقی که این جا داشت رخ می داد دست کمی از اون نبود ... آب رودخونه با حرکت های آرمان کنترل می شد و کم کم تمام گرگینه های جانی به فنا رفتن و روی زمین ول شدن ... درختا و زمین و همه جا خیس شده بود ... ولی بارون بند اومده بود ... جانی لعنتی و ساحرش دو زانو نشسته بودن و خودشون و نجات داده بودن ... سهراب اومد وسط وایساد و گفت :

سهراب _ این کار و می کنم چون ایران و به خطر انداختی !

و بعد یهو تمام گرگینه هاش آتیش گرفتن و با زوزه به این ور و اون ور می رفتن ... جانی غــــــرش بلندی کرد و عصبی دستش و کوبید به زمین و به سمت من حمله ور شد که هیرا با سرعت نور رفت سمتش و با هم درگیر شدن ... طاهری دوباره بلند شد و شروع کرد به ورد خوندن ... امیر خواست بره سمتش که سپهر جلوش و گرفت و گفت :

سپهر _ این کار خودمه !

و بعد به گرگ تبدیل شد و با یه حرکت پرید روی طاهری و جر واجرش کرد !

نفسم و فرستادم بیرون و به هیرا که پرت شد و خورد به درخت نگاه کردم ... داد زدم :

من _ هیـــ....

که یهو یه چیزی خورد به شکمم و از درد افتادم زمین !

غـــرشم تمام جنگل و لرزوند ... بچه تو شکمم با تمام وجود و این کوچیکیش قیامتی به پا کرده بود ... از چشمام به جای اشک خون چکه چکه می ریخت بیرون ! بچه ها به سمتم اومدن ولی من بلند شدم و به سختی وایسادم و با صدای لرزونی گفتم :

من _ می کشمت

خندید و نیروی زرد رنگی رو از دستش به سمتم فرستاد و منم با تمام وجود نیروی محافظتم و سمتش پرتاب کردم ... ولی ... ولی نیروی من داشت کم میاورد ... با گذاشتن یه دست روی دستام به پسری که از گروه تموتر بود خیره شدم ... لبخندی زد و سرش و تکون داد ... بعد اون یه دختر و دختر بعدی از گروه سایرس !

دستاشون دستم و فشردن و با تمام وجود نیرومون رو به سمتش فرستادیم ... کم کم امیر و ساحره ها هم بهمون ملحق شدن ... جانی خون از دماغ و چشمش جاری شده بود ولی بازم مقاومت می کرد ... نیروی بیشتری فرستادیم و جانی بالاخره از پا در اومد و روی زمین زانو زد ... تنها راه نجات این بچه ، جانی بود !

برای همین سریع از بچه ها جداشدم و در یک حرکت ناگهانی که کسی ازم انتظار نداشت با تمام سرعت به طرف جانی رفتم و دندونای تیز و خوناشامی و گرگیم گلوش و جر داد و تمام خون بدنش و کشید ... داد و فریاد های جانی در برابر دراکولا بودن من فایده ای نداشت .

بچه های حیرت زده به من نگاه می کردن ... تمام خون بدن جانی رو بیرون کشیدم و حتی یه قطره هم نذاشتم توی بدنش بمونه !

ولش کردم روی زمین و خودم هم نشستم روی زمین ... قدرت گرگینه بودنم دو برابر شده بود و الان بچه ی من سالم می موند !

به بچه ها نگاه کردم ... کم کم لبخند زدن و جیـــغ همشون به هوا رفت ...

گروه سایرس و تموتر با خوشحالی هم دیگه رو بغل می کردن ... به جانی خیره شدم ... چشمای بازش من و هدف قرار داده بود ... پوزخندی زدم و گفتم :

من _ اینم به خاطر پسر و همسرت !

romangram.com | @romangram_com