#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_243
من _ این نیرو حسابی ازت محافظت می کنه ... مراقب این سه تا باش ... موقعی که لازم بود بیارشون !
آرمان سریع گفت :
آرمان _ نه نه ، ما هم میایم .
سریع محافظتشون کردم بدون اینکه خودشون بفهمن ... با جدیت نگاهش کردم و گفتم :
من _ این جنگ اون چیزی نیست که تو ذهنت می گذره ! پس همین جا بمونید .
و بعد ازشون دور شدم ... زیرلب بسم الله گفتم و دستم و بارها کشیدم روی شکمم !
دوتا دختر و یه پسر اومدن سمتم ...
پسر _ ما می تونیم نیروهای محافظت کنندمون و باهم یکی کنیم تا قوی تر بشه محافظ ها .
سرم و تکون دادم و گفتم :
من _ درسته ، ولی نه ، الان وقتش نیست .
با تعجب نگاهم کردن که با لبخند بدجنسی نقشم و بهشون گفتم ...
من _ پس الان تک تکی حفاظتشون کنید !
سرشون و با لبخند تکون دادن و از من دور شدن ... هیرا اومد سمتم و گفت :
هیرا _ بهتره تو بری ، من و آدام هستیم ... برو و از بچه محافظت کن !
با لبخند دستم و کشیدم رو شکمم و گفتم :
من _ اینم حفاظت !
و بعد دو تا دستام و بردم سمتش و تو بغلم گرفتمش ... با لرزش هیرا منم به لرزه افتاده بودم .
هیرا _ میش ... میشا داری ... چی کار ... می ... کنی ؟
ازش جدا شدم و ب*و*سه ای به چشماش زدم و گفتم :
من _ نهایت نیروی محافظتم و بهت دادم !
romangram.com | @romangram_com