#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_235

میسن _ فکر کردی برای چی هممون اینجاییم ؟

نگاه نافذش و دوخت تو چشمام و گفت :

میسن _ برای اینکه ما یه تیمیم ... مگه نه ؟

لبخندم عمق گرفت . به هیرا نگاه کردم ... دلخور بود ... حقم داشت ! من این چند وقته بدجوری اذیتش کردم !

امیر درحالی که چپ چپ نگاهم می کرد گفت :

امیر _ حالا سه ساعته اینجا ولویی ، چیکار تونستی بکنی ؟

جدی شدم و گفتم :

من _ اون کلبه ای که همیشه تو تصورات و کاب*و*سام می دیدم ؟ یادتونه ؟

همشون با کنجکاوی سرشون و تکون دادن ... ابروم وانداختم بالا و گفتم :

من _ دقیقا همین جاست !

با تعجب به هم دیگه نگاه کردن ...

هیرا _ جانی چی ؟ اینجاست ؟

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ شواهد نشون میدن که اینجاست ... این از جسد انسان ها که توسط یه گرگ وحشی دریده شده و هیزم توی شومینه ... داغه داغ بود وقتی رسیدم ! مطمئنا برای نقشه ای از کلبه دور شده ... ولی هر نقشه ای که کشیده بر باد فنا رفت ! چون ما اینجاییم و قراره نابودش کنیم .

ریکی سریع گفت :

ریکی _ هی هی هی ! دقیقا کلبه کجاست ؟

من _ دقیقا در 1000 متری تو !

نفسش و فرستاد بیرون و گفت :

ریکی _ خوبه . خیالم راحت شد ... دوساعته داریم داد و بیداد می کنیم !

بی توجه به حرفش گفتم :

romangram.com | @romangram_com