#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_233
دستم و کشیدم رو شکمم و گفتم :
من _ متاسفم عزیزم ! متاسفم که آوردمت اینجا .
به ساعت توی دستم خیره شدم ... دقیقا پنج ساعت از اومدن من به اینجا می گذره
و خبری از جانی کثافت نیست ! یاد هیرا افتادم ... الان مطمئنن از دستم عصبیه و داره در به در دنبال من می گرده !
نشسته بودم روی تخته سنگ و عصبی خیره بودم به اعضای بدن انسان ها .
با صدای خش خش برگا سریع حالت دفاعی به خودم گرفتم و چشم دوختم به برگا و علف های بلندی که تکون می خوردن ... بالاخره کنار رفت و ... وای ... کسی نبود جز هیرای عصبی ! پشت سرش بچه ها ... همشون بودن ... همشون !
و عصبی به من زل زدن همشون با هم ! لبخند هولی زدم و گفتم :
من _ چیزه ... من براتونـ....
و صورتم یه وری شد ... با تعجب دستم و گذاشتم روی گونم و خیره شدم به هیرا ... الان ... الان اون چی کار کرد ؟ زد توی صورت من ؟
هیرا _ تو کی انقدر بی صاحاب شدی ؟ هان ؟
اشکی از رو صورتم چکید و زیر لب گفتم :
من _ ببخشید !
با لحن سرزنش کننده ای گفت :
هیرا _ ببخشم ؟ چی و ببخشم ؟ اومدم خونه دیدم زنم نیست و از این اون پرس و جو کنم بعد با هزار تا بدبختی با کمک ساحرمون فهمیدیم کجاست و همه با نگرانی تا اینجا اومدن که چیشده ؟ زنم سرخود بلند شده اومده با جانی بجنگه !
آب دهنم و قورت دادم و سرم و زیر انداختم ... این دفعه صدای ملامت کننده ی آدام بلند شد :
آدام _ تو چرا بدون فکر دست به هر کاری می زنی میشا ؟ فکر کردی خیلی شجاعی ؟ نخیر .
داد زدم :
من _ بسه ... به هیچ کدومتون ربطی نداره ! اصلا دوست داشتم .
جیم عصبی خندید و گفت :
جیم _ تازه طلبکارم هست !
romangram.com | @romangram_com