#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_221

جانی _ منتظرتونم بچه ها !

و سریع تبدیل به گرگ شد و از پنجره پرید پایین ... برگشتم و به سمت پنجره خیره شدم ... لبخند بدجنسم روی لبم پررنگ شد .

امیر داد زد :

امیر _ چرا گذاشتید بره ؟

برگشتم و با لبخند بدجنسی گفتم :

من _ اون دیگه نمی تونه از دستمون فرار کنه !

مثل خنگا زل زدن به من ... دستم و آوردم بالا و به چیزی که توی دستم بود خیره شدن ! انگشتر قدرت جانی دست من بود ... از طریق این می تونستیم رد جانی رو بگیریم و از لحظه به لحظش با خبر شیم ... در واقع اون بدون این انگشتر قدرتش کم تر میشه !

همشون لبخند بدجنسی رو لبشون جا خوش کرد ... حتی رونالد !

*****

با لبخند دست تینا و رونالد رو فشردم و گفتم :

من _ سفرتون به سلامت باشه !

رونالد خندید و گفت :

رونالد _ یه ماهه ردیفه این خانوم خوناشام بنده !

تینا خندید و با خجالت سرش و انداخت پایین ... یک ماه زمان مناسبی بود برای تینا ، مخصوصا اینکه مربیش هم رونالد باشه ... هیرا دستش و پشت کمرم حلقه کرد و با لبخند رو بهشون گفت :

هیرا _ الانه که پروازتون بپره ... عجله کنیدبچه ها !

آریزونا با هیجان گفت :

آریزونا _ تا حالا ندیده بودم عروس و داماد با لباس عروسیشون توی هواپیما بشینن و سفر کنن ... اونم توشب عروسیشون !

امیر لبخند معنی داری بهش زد که آریزونا با لبخند بهش خیره شد ... من و هیرا و رونالد با ابروهای بالا رفته نظاره گرشون بودیم ... به خودشون اومدن و نگاهشون و دوختن به نگاه شیطون ما ! تینا خندید و دستش و گذاشت روی شکمم و گفت :

تینا _ مراقب جینگیلی خاله باش ... میشا ، خواهش می کنم مراقب بابا و حتی مادرم هم باش ... می دونم دوستش نداری ولی به خاطر من !

لبخند تلخی زدم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com