#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_219
سودابه رو کرد طرف مونا و گفت :
سودابه _ درسته ... باید به جانی هم بگیم !
شیرینی که داشتم به سمت دهنم می بردم ثابت روی هوا موند و نگاه خیرم نشست روی اون دوتا ... " جانی " جانی " جانی " !
اسمش مدام توی ذهنم تکرار می شد ... لعنتی ... به ذهنشون نفوذ شده بود ...
مجبورشون کردم تو چشمای من نگاه کنن ... با لحن عصبی گفتم :
من _ جانی رو کجا دیدید ؟
مونا _ دم در تالار !
قلبم شروع کرد به تند زدن ...
من _ چی بهتون گفت ؟
سودابه _ گفت که بفهمیم تو حامله هستی یانه ؟
دستم و مشت کردم و گذاشتم روی پاهام ... عصبی تر ادامه دادم :
من _ همه چیز فراموش می کنید و مثل یه مهمون و دوست عادی برخورد می کنید ... گمشید !
چشماشون و بستن و باز کردن و سریع با لبخند بلند شدن و رفتن ... نگاهم به این طرف و اون طرف کشیده شد ... صدای خنده و دست و آهنگ و ریختن شربت توی لیوان و همه اینا رفته بود روی مخم ... بلند شدم و با قدم های عصبی رفتم سمت ارکست ... نمی خواستم رونالد و تینا چیزی بفهمن ... برای همین درخواست آهنگ شاد کردم و خواستم صداش و خیلی بلند کنه ... قبول کرد و با پخش شدن آهنگ همه ریختن وسط و شروع کردن به رقصیدن ... چراغا خاموش شده بود و فقط رقص نور بود که اون وسط و روشن کرده بود ... همه بچه های گرگ و خوناشام با خوشحالی می رقصیدن و می خندیدن ... کاش چیزی نفهمن ... هیرا رو می دیدم که داره دنبال من می گرده ... صدای دست زدن از پشت سرم اومد ... چشمام و روی هم فشردم و بعد دوباره باز کردم ... کنارم ایستاد و گفت :
جانی _ خیلی زیرکی دختر ... خوشم میاد ازت !
با تمام عصبانیتم لبخند مرموزی زدم و درحالی که به پیست رقص خیره شده بودم گفتم :
من _ علاوه بر زیرکیم ، جنگجوی خوبی هم هستم !
خندید و گفت :
جانی _ صد در صد ... از همینت خوشم میاد که ریسک می کنی و با جون و دل می پذیری ... مثل ایجاد صلح بین خوناشاما و گرگینه ها و کشتن دختر من ( با عصبانیت ادامه داد : ) و بارداریت !
دوباره لحنش آروم شد و گفت :
جانی _ چه عروس قشنگی دارم ... بالاخره پسر من هم تشکیل خانواده داد !
romangram.com | @romangram_com