#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_215
مانتوم و تنم کردم و شالم و مرتب انداختم روی سرم و نشستم روی صندلی ... نفسم بند اومده بود ... هــــوف ... به آرایشگره که حالا مشغول رنگ زدن به موهای یکی دیگه بود خیره شدم ... نگاهم رفت به سمت دختر جوونی که نشسته بود روی صندلی و زیر دستش بود ... موهاش به سمت بالا رفته بود و گردنش معلوم بود ... همه چیز برام تار شد ... بوی خون تازش و حس می کردم ... آب دهنم و به سختی قورت دادم و نگاهم و گرفتم ... فضای آرایشگاه برام سنگین شده بود و باعث تنگی نفسم شده بود ... داشتم بال بال می زدم که خداروشکر هیرا تک زنگ زد و سریع از آرایشگاه زدم بیرون و تند تند سوار ماشین هیرا شدم ... نفسم و فرستادم بیرون و به هیرا که مات زده نگاهم می کرد خیره شدم ... لبخند دندون نمایی زدم و گفتم :
من _ چه جیگر شدی عشقم !
واقعا هم جیگر شده بود ... کت و شلوار تنگ کرم و پیرهن سفید و پاپیون کرم !
ای قربونت بشم من ! هنوز مات بهم خیره شده بود ... گفتم الان می پره وسط داستان و صحنه بی ناموسی ایجاد می کنه ، برای همین تند گفتم :
من _ وای هیرا ، دلم !
دستم و گذاشتم روی شکمم که سریع به خودش اومد و گفت :
هیرا _ چیشد ؟
الکی آخ و اوخ کردم و گفتم :
من _ هیچی بچه داره تکون می خوره ... سریع تر حرکت کن !
سرش و تکون داد و راه افتاد ... وسط راه با لبخند گفت :
هیرا _ خیلی قشنگ فیلم بازی می کنیا ... اینا رو ول کن چه خوشگل شدی خانومی !
نیشم تا اون ور سرم باز شد و گفتم :
من _ می دونم !
و بعد دوباره به بیرون خیره شدم و گفتم :
من _ عزیز من فیلم بازی می کنم تا شما صحنه بی ناموسی اجرا نکنی و فیلتر نشیم ! ( رمان نابود شد)
خندید و سرش و تکون داد ... تا آخر چرت و پرت می گفتم و می خندید ... تا رسیدیم ماشین و به سختی پارک کرد و پیاده شد و در و برام باز کرد ... اوه مای بیبی !
پیاده شدم و چشمکی بهش زدم ... با خنده سرش و تکون داد و گفت :
هیرا _ ببین خودت می خوای ها !
اخم شیرینی کردم که اونم متقابلا اخم کرد و گفت :
هیرا _ امشب از کنارم تکون نمی خوری ... فهمیدی میشا ؟
romangram.com | @romangram_com