#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_210


بدون اینکه منتظر جواب بابا باشم از ماشین پیاده شدم و با قدم های تند از خیابون رد شدم ، جوری که فراموش کردم حتی قفل ماشین و بزنم ... قدم به قدم پشت سرش می رفتم ... مات و حیرون بودم ... این لعنتی اینجا چیکار می کرد ؟!؟ پیچید سمت کوچه ای که بن بست بود ... از اینجا به بعد همه چی آروم می شد ... کفشام و از پاهام در آوردم و با پای برهنه شروع کردم به دنبالش رفتن ... وایساد ... پشت دیوار قایم شدم و یواشکی مشغول دید زدنش شدم ... روش و برگردوند که سریع کشیدم عقب ... بعد از چند لحظه دوباره این ور تر اومدم و بهش نگاه کردم ... گوشیش و گذاشته بود دم گوشش و به انتهای کوچه خیره شد بود ... بعد از مدتی صداش به گوشم رسید :

_ سلام رئیس ... من الان توی ایرانم !

گوشم و تیز تر کردم ... صدای ... وای خدا ... نــــه ! این امکان نداره ... صدای جانی از پشت تلفنش بلند شد :

جانی _ خوبه پسر ... می خوام بهش نزدیک بشی ... جوری که کسی هیچ شکی نکنه ... مطمئنا تو گرگینه خیلی خوبی هستی !

قلبم مثل دارکوب می زد ... این امکان نداره ... این ... این ... یه گرگینست ؟!؟

لبخند روی لبش پررنگ شد و گفت :

_ مطمئن باش رئیس ... من از پسش برمیام ... می دونم چطوری باهاش برخورد کنم !

هیچ شکی نبود که داشتن در مورد من حرف می زدن ... جانی کثیف ... حیله گر موزی ... یاد حرف آهمانت افتادم که می گفت پدرم از من زیرک تره ... حق با اون بود ! ولی بازم سر حرف خودم هستم ... من از این دوتا لعنتی زیرک ترم !

تلفنش و قطع کرد و با لبخند راه افتاد ... تا به خودش بیاد جلوش سبز شدم ... وحشت زده به من خیره شد ولی خودش و جمع و جور کرد و با خنده گفت :

_ هی دختـر ... از ... از دیدنت خوشحالم !

لبخند بدجنسی نشست روی لبم و یه قدم نزدیکش شدم که یه قدم رفت عقب .

من _ منم همینطور ... ولی نمی دونم چرا من و احمق فرض کردید ...

خودش و زد به اون راه و گفت :

_ متوجه نمیشم داری در مورد چی حرف می زنی !

سریع حمله بردم سمتش و چسبوندمش به دیوار ... دستم و کردم توی قلبش که با قیافه کبود و درحالی که رگه های طلایی چشماش پیدا شده بود بهم خیره شد .

من _ در مورد اینکه پات و توی ایران گذاشتی ... در مورد اینکه با اون جانی عوضی دست به یکی کردی و می خوای من و گول بزنی ... ولی متاسفم عزیزم !

و تا به خودش بیاد قلبش و کشیدم بیرون و اون به جهنم پیوست ... خون روی دستم و با پیرهنش پاک کردم و گوشیش و از توی جیبش در آوردم ... آخرین تماس و اتصال زدم و گذاشتم دم گوشم ... لبخند بدجنس و بی رحمی روی لبام نقش بسته بود ... صدای لعنتی جانی به گوشم خورد :

جانی _ هی پسر ... چیشده ؟ اتفاقی افتاده ؟

با ابروهای بالا رفته گفتم :


romangram.com | @romangram_com