#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_197

من _ می خوای همین ها رو تنها بپوشی ؟

شونش و انداخت بالا و گفت :

هیرا _ آره خوب .

نفسم و فرستادم بیرون و به سمت کمد رفتم ... جلیقه سرمه ایه ست شلوارش و بیرون کشیدم و به سمتش رفتم .

من _ بلند شو ببینم !

با خنده بلند شد و من جلیقه رو تنش کردم ، وای که چه قدر جیگر شده بود

چرخید و گفت :

هیرا _ میشا کش شدم یا نه ؟

دلم براش ضعف رفت برای همین سریع ب*و*سیدمش و گفتم :

من _ حسابی !

لپم و کشید و به سمت در رفت و گفت :

هیرا _ تو ماشین منتظرتم .

سرم و تکون دادم و اون از در رفت بیرون .

مانتوی مشکی خفاشیم و هم پوشیدم و با کفش آبی اکلیلیه ! کیف ستش هم برداشتم و بعد از خاموش کردن چراغ اتاق رفتم بیرون ، گاز و برق و هم قطع کردم و از خونه زدم بیرون .

سوار ماشین شدم و نفسم و فرستادم بیرون ... دستی به شالم کشیدم و هیرا راه افتاد .

هیرا _ بچه ها گفتن خودشون میان .

سرم و تکون دادم و از تو کیفم کیسه خون و در آوردم ... هیرا نیم نگاهی بهم انداخت برای همین کیسه رو گرفتم سمتش و گفتم :

من _ نمی خوری ؟

نفسش و فرستاد بیرون و گفت :

هیرا _ نه ، حموم بودی خوردم .

romangram.com | @romangram_com