#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_185
نشست وسط پذیرایی و ماهم دور و برش ... امیر مقوا رو گذاشت روی زمین
نقشه ایران بود ، متعجب بهش خیره شدم !
امیر _ خیلی خوب ، میشا و رونالد بیاید اینجا بشینید
به سمتش رفتیم و نشستیم جلوش ... چاقو هنوز توی دستم بود .
امیر دست کشید روی نقشه و روبه همه گفت :
امیر _ این نقشه ایرانه ، وقتی جانی توی ایران زندگی می کنه ماهم می تونیم از خون رونالد استفاده کنیم و بفهمیم کجای ایران قرار دارهـ. ...
پریدم وسط حرفش و گفتم :
من _ چند بار که سعی کردم پیداش کنم و تو ذهنم تصورش کردم فقط یه کلبه کوچیک توی دل جنگل دیدم .
همه سکوت کردن و به من خیره شدن ؛ بعد مدتی صدام در اومد و گفتم :
من _ چیه ؟
دوباره نگاهشون و گرفتن و دوختن به امیر ... اسکلا !
امیر نگاهی به سهراب کرد و گفت :
امیر _ فکر کنم به کمکت احتیاج داشته باشم !
سهراب متعجب اومد سمت ما و کنارمون نشست .
امیر _ خوب میشا ، بهتره دست رونالد و خودت ببری و خونش و بریزی روی این نقشه .
سرم و تکون دادم و رونالد دستش و آورد جلو ... چاقو رو بردم سمت کف دستش
ولی به چشماش زل زدم ... اونم همینطور ، زیر لب زمزمه کردم :
من _ ممنونم ازت .
لبخندی زد و چشماش و روهم گذاشت و باز کرد ؛ چاقو رو کشیدم کف دستش که سایه اوفــی کرد و روش و کرد اون ور ، کم کم عادت می کنه ، فقط باید صبر کرد .
دستش و بردم سمت نقشه و فشارش دادم ... قطره های خون می چکیدن روی نقشه ... امیر شروع کرد زیر لب چیزی گفتن ... قطره های خون شروع به حرکت کردن و بعد از مدتی با هم یکی شدن !
romangram.com | @romangram_com