#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_183
_ سلام
لبخند تلخی زدم و گفتم :
من _ سلام
ولی هیرا فقط سر تکون داد ... بالاخره در باز شد و اول من وارد شدم و پشت سرم سایه و بعد مردها .
داخل خونه که شدیم بچه ها باتعجب نگاهمون کردن ... بعد از سلام همگی نشستیم ... چشمم به تخته ای که وسط پذیرایی بود افتاد
من _ اون تخته چیه ؟
امیر نشست روی مبل و گفت :
امیر _ یه سری کار مربوط به جادوگری من ... راستی دلیل اومدنتون چیه ؟
تکیه دادم به مبل و درحالی که نفسم و محکم می فرستادم بیرون گفتم :
من _ شاید یکمی با اون جادوت کار داشته باشیم
مشکوک نگاهم کرد
امیر _ همیشه از خواسته هایی که ازم داری می ترسم
لبخند آرومی زدم و گفتم :
من _ نگران نباش !
بعد رو کردم سمت آرمان و گفتم :
من _ ماجرای دیشب رو تعریف کن
سرش و تکون داد و شروع کرد ماجرای گرگ های جانی رو تعریف کردن ... بچه ها حیرت زده به آرمان نگاه می کردن ... سریع به رونالد خیره شدم ، به یه نقطه نامعلوم زل زده بود .
من _ رونالد ؟
تیز نگاهم کرد ... لبخند زدم و گفتم :
من _ به کمکت احتیاج داریم پسر !
romangram.com | @romangram_com