#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_181
من _ خوب اینجا چی می خواید ؟
سهراب قهوش و گذاشت روی میز و گفت :
سهراب _ اوضاع قمر در عقربه
چشام و ریز کردم و گفتم :
من _ چطور ؟
سایه _ یعنی اینکه داره یه اتفاقایی میفته تو ایران که اصلا جالب نیست
دلم پیچ خورد ... همون طور که بطری دستم بود گفتم :
من _ درست حرف بزنید
آرمان به من نگاه کرد و گفت :
آرمان _ دیشب صدای زوزه ی گرگ شنیدم ... اما زوزه ی گرگ معمولی نبود انگار داشت ناله می کرد
دستم و کشیدم روی گلوم و منتظر نگاهش کردم
آرمان _ دیشب ...
منتظر به لبش چشم دوختم
آرمان _ دیشب گرگینه های جانی حمله کرده بودن به تهران
نفسم و محکم فرستادم بیرون و بطری رو گذاشتم روی میز و بعد دستم و محکم
کوبیدم به مبل
من _ جانیه کثـافت ! داره بازی می کنه ... من و نشناخته
سهراب بلند شد و روبروم وایساد
سهراب _ بدتر از اون که خود جانی همراهشون نبود چون همشون جوون بودنو تعداد بیشترشون دختر ؛ میشا ، من هیچی نمی دونم ولی این و مطمئنم کسی که انقدر داره بازی درمیاره یه فکر احمقانه توسرشه
نگاه کلافم و دوختم بهش و گفتم :
romangram.com | @romangram_com