#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_168
همه دست زدیم ... گوشیم زنگ خورد و به گوشی نگاه کردم ... لبخند زدم و جواب دادم :
من _ جان دلم عزیزم ؟
صدای گرمش پیچید توی گوشم
هیرا _ کجایی خانوم ؟
من _ بیمارستانم
یکم از جمع فاصله گرفتم و دستم و به دیوار تکیه زدم
هیرا _ بیمارستان برای چی ؟
باخوشحالی گفتم :
من _ رها دردش گرفته بود اومدم بیمارستان
باصدای خوشحالی گفت :
هیرا _ به سلامتی ... خیلی خوب کدوم بیمارستان ؟ منم بیام
من _ نه دیگه منم الان می خوام بیام خونه ... بذار فردا میایم
آروم گفت :
هیرا _ هرچی شما بگی
لبخندم عمق گرفت و گفتم :
من _ پس خونه می بینمت دوستت دارم خداحافظ
هیرا _ خدانگهدار عزیزم
قطع کردم و دستم و گذاشتم روی قلبم ... بلند شدم و روبه شایان که بال بال
می زد این ور و اون ور رفتم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com