#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_166
شایان سریع بلند شد و اومد سمتم و گفت :
شایان _ سلام میشا ...
زود گفتم :
من _ کجاست ؟
مادر رها درحالی که قرآن می خوند گفت :
مادر رها _ اتاق عمل ... نمی تونه از پسش بربیاد بچم
شایان با قیافه ای ژولیده نشست روی صندلی ... دستم و گذاشتم روی شونش و گفتم :
من _ امیدت به خدا باشه داداشی
صدای جیـغ های رها به گوش می رسید ... قلبم به تپش افتاد ... دلم بیشترپیچ خورد ... خودم هم کنار شایان ولو شدم ... دست و پاهام می لرزید ... بوی خون میومد ... خون تازه و گرم ... نگاهم به سمت راستم کشیده شد ... بخش اهدای خون ... بادیدن کیسه های خون توانم و از دست داده بودم ، نفس های بلند و عمیق می کشیدم ... تشنگی داشت بهم فشار میاورد ... داشتم عرق می کردم ... سخت بود کنترل کردن خودم ... شایان از کنارم بلند شد ... صداها برام نامفهوم شده بود ... با چکی که توصورتم خوابونده شد از توی شوک دراومدم و سرم و بلند کردم ... امیر و دیدم با نگرانی به من خیره شده
امیر _ خوبی ؟ میشا ؟ میشا ؟ خوبی دختر ؟
مادر شایان بلند شد و با چادرش من و باد زد ... حالم خیلی بد بود ...
شایان _ تو چت شد دختر ؟
امیر نگاهم کرد ... از نگاهم خوند حرف دلم رو
امیر _ فشارش افتاده
به کمک امیر بلند شدم و گفتم :
من _ ببخشید من خیلی تشنمه میرم آب بخورم
امیر هم زیر بازوم و گرفت و من و از اون جا برد ... پرستار و دیدم از اتاق اهدای
خون بیرون اومد با کیسه خون تازه ... به سمت یه اتاق دیگه رفت ... امیر پا به پام میومد ... مثل دیوونه به سمت اتاق رفتم ... در باز شد و پرستار ازش خارج شد و من بلافاصله وارد شدم ... بادیدن کیسه خون های تازه و گرم توانم و از دست دادم و حمله کردم ... صدای نگران امیر به گوشم خورد :
امیر _ میشا ؟
romangram.com | @romangram_com