#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_162


زنگ بعدش فقط و فقط داشتم روی نقشه های بچه ها کار می کردم و هنوز برگه امتحانای قبل رو هم صحیح نکرده بودم ... درحالی که می نشستم روی صندلی

گفتم :

من _ مشغول کشیدن بشید ببینم چه می کنید

آرمان و سهراب یه نگاهی بهم انداختن و بعد سرشون و انداختن پایین انگار حرفی

می خواستن بزنن ... بیخیال شونه ای بالا انداختم و مشغول صحیح کردن شدم وای که چقدر هم طولانی بود .

کلاس تموم شد و من همچنان مشغول بودم ... بچه ها ازم خداحافظی می کردن و می رفتن ... آرمان و سهراب هم باعجله زدن بیرون ... معلوم نیست چشونه این دوتا خل و چل .

دانشگاه خالیه خالی شده بود ، همینطور که سرم توی برگه ها بود صدای قدمهایی

رو داخل کلاس شنیدم ... سرم و بلند کردم و از دیدن طاهری متعجب شدم

لبخند زدو گفت :

طاهری _ خسته نباشید میشا خانوم

اخمام بد رفت توهم

من _ فکر می کردم رفتید

نشست روی یکی از صندلی ها و گفت :

طاهری _ خوب شما چرا نرفتید ؟

همینجور که سرم توی برگه ها بود گفتم :

من _ فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه

چند دقیقه سکوت ایجاد شد ... حوصله نداشتم سرم و بلند کنم و با نگاه کثیفش

روبه رو شم ... نوشته های توی برگه برام تار شد ... سرم سـوت کشید ...

تند تند سرم و تکون دادم و دستم و گذاشتم روی گوشم ... مقنعم خیس شده و بعد دستم و هم خیس کرد ... به دستام نگاه کردم ... خونی بود ... سریع نگاهم کشیده شد سمت طاهری ... با لبخند و ابرویی بالا به من خیره شده بود


romangram.com | @romangram_com