#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_132
سریع کلیدو انداختم توی در و وارد شدم ... وا خونه چرا تاریکه ؟
به هیرا که دست به سینه نشسته بود روی مبل نگاه کردم و لبخند زدم
من _ سلام عشقم
صداش درنیومد ... دستم و بردم سمت پریز برق و لامپ و روشن
کردم ... هیرا بااخم به من خیره شده بود ... این از همون نگاه های ترسناکش
بود .
کیفم و انداختم روی مبل و شالم و در آوردم
من _ اتفاقی افتاده ؟
نفسش و فرستاد بیرون و گفت :
هیرا _ چند وقته ؟
باتعجب گفتم :
من _ چی چند وقته ؟!
باعصبانیت بلند شد و تابه خودم بیام پرتم کرد روی مبل و داد زد :
هیرا _ میگم چرا چند وقته نمی ذاری نزدیکم بشی ... میگم چرا چند وقته
نمی تونی خودت و در برابر خون کنترل کنی میگم چند وقــــته داری
یه چیزی رو ازم پنهون می کنی ... چــــــرا نگفـتی حامـله ای ؟!؟
قلبم تند تند می زد ... خدایا می دونستم می فهمه ... هیرا زیرک بود
درحالی که نفس نفس می زد باعصبانیت لیوان روی میز و پرت کرد تو دیوار
خورد شد ... چشمام وبستم ، بغض کردم و بابغض گفتم :
romangram.com | @romangram_com