#می_گل(جلد_دوم)_پارت_197

صدای شهریار نگاهش رو از خونه ای که جای جایش براش خاطره بود گرفت و به پسرک بوری که با هیجان به
سمتش میدوید و داد میزد:مامان می گل..مامان میگل اومد نگاه کرد..باز روی زانو نشست و خودش رو هم قد
شهریار کرد و دستهاش رو از هم باز کرد و شهریار رو تو آغوش کشید -قربونت برم مامان...من فدای مامان گفتنت
عزیزم...!!! شهریار خودش رو از میگل جدا کرد و با هیجان روش رو برگردوند و گفت:خاله بهار ببین مامانم
اومد..دیدی بابام دروغ نمیگفت؟دیدی مامانم اومد!!! می گل سر بلند کرد..به دختر زیبا و ظریفی که جلوش ایستاده
بود نگاه کرد..از جا بلند شد و با حسی که خودش هم نمیدونست حسادته؟؟؟عصبانیته؟؟؟غیرته ؟؟؟ به دختر سلام
کرد! -سلام خانوم..خوش اومدید...!!! *این به من خوش آمد میگه؟؟؟مگه این کیه؟ -ممنون!!!این و گفت و از جاش
بلند شد..کیفش رو رو دوشش انداخت..اینبار حتی روش نشده بود کتابهاش رو که خونه خاله ایران گذاشته بود رو با
خودش بیاره!چند قدمی به سمت اتاقها رفت و ایستاد..به سمت بهار برگشت..قبل از اینکه چیزی بپرسه بهار قدمهاش
رو تند تر کرد و گفت:بفرمایید...اتاقتون آماده است! می گل به سمت اتاق قدیمیش رفت..اتاق هنوز همونجور
بود..ولی تمیز و مرتب و بدون هیچگونه گرد و خاک.معلوم بود در نبودش اتاقش فراموش نشده بود..و این موضوع
نور امیدی بود براش! -خانوم اگر با من کاری ندارید من برم! می گل چشم از اتاق گرفت و به دخترک نگاه کرد.... -
نه..میتونی بری! -شهریار صبحانه اش رو خورده یاعت 11میان وعده.. می گل عصبی حرفش رو قطع کرد -خودم
میدونم چیکار کنم!!! -منظوری نداشتم..یه کم آقای تقوایی رو برامه هاشون حساسن وگرنه.. -گفتم که..خودم
میدونم چیکار کنم! -پس با اجازه... با بیرون رفتن بهار شهریار به دنبالش دوید -خاله خاله!! -جونم خاله؟؟؟ شهریار
دستهاش رو از هم باز کرد..خاله دولا شد و شهریار عاشقانه بوسیدش و گفت:فردا میای؟ -مگه نمیری مهد؟؟؟ -
نمیدونم!!! -اگر نرفتی ,بابا لازم دونست,به من زنگ میزنه میام...!! شهریار بوسه ای از گونه بهار گرفت و

romangram.com | @romangram_com