#می_گل(جلد_اول)_پارت_744
-براي چي ليوانت رو دادي به خاطره؟؟؟
-ليوانم رو؟؟؟
بعد دولا شد و ليوانش و برداشت و گفت:اين ليوان من!!!اون ليوان خودش بود!
-دست تو چيکار ميکرد؟؟؟
-اي بابا..مي گل!!بچه شدي؟؟ساقي براش پيک ريخت من دادم دستش!
-بگو براي منم بريزه بده دستم!!
شهروز سرش و تو گردن مي گل فرو برد و گفت :جيگر حسوديت و!
اما خيلي زود از اين حالت در اومد..نگاهي به اطرافش انداخت..کسي نگاهش نميکرد..اميدوار بود کسي هم نديده باشه!!
romangram.com | @romangram_com