#می_گل(جلد_اول)_پارت_727
مي گل لبخند زد ولي چيزي نگفت:خودش هم از سوال سريعي که پرسيده بود خنده اش گرفت
با وارد شدن به محيط اصلي باشگاه ديگه متوجه شدن باشگاه مثل هميشه نيست...شهروز از اسلام پرسيد:چه خبره؟؟؟چرا اينقدر خالوته؟؟؟
-نميدونم آقا.....هيچ کس نيومده...آقاي شکور و خانومشون اومدن اما دختر خانومشون همراهشون نيست!
-خيلي خب..سالار و کاديلاک و زين کن!
مي گل معترضانه شهروز و نگاه کرد و گفت:سالار براي چي؟
-تو با اسب اين بيچاره هم دشمني داري؟
-چي شده طرفداريش و ميکني؟
-مي گل!
مي گل ايستاد و به سمت شهروز که معترضانه اسمش و صدا کرد برگشت.
-بله؟
-ميخواي من و اذيت کني يا واقعا ميگي؟
-شوخي کردم بابا...
romangram.com | @romangram_com