#می_گل(جلد_اول)_پارت_724
با صداي زنگ تلفن که براي بار دوم به صدا در اومده بود و قطع نميشد بيدار شد ...با غر غر به سمت هال رفت و گوشي و برداشت و با لحن معترضانه گفت:بله؟
-.لباسهاي سواريت و بپوش دارم ميام.!
-کجا؟
-شنا!!!لباس سواي ميپوشن کجا ميرن؟
-الان ديگه؟؟؟ساعت 3 بعد از ظهره!
-خب باشه...يک ساعت کمتر سواري ميکنيم..اشکالي نداره که!
مي گل با بي حوصلگي باشه اي گفت و از جاش بلند شد..دوش گرفت موهاش و محکم بالاي سرش بست و آرايش کرد...لباسهاي سواريش و پوشيد چکمه و شلاقش و برداشت و رفت بيرون..رو کاناپه نشست تا شهروز برسه...چند دقيقه بيشتر طول نکشيد تا صداي تلفن بلند شد!
-بله؟
-دم در منتظرتم بدو!!!
مي گل دويد پايين...با ديدن شهروز با اون تيپ ايستاد....
-اوهوي خانوم خانوما...پسر مردم و ديد نزن!
-پسر مردم چرا اينقدر خوشگل لباس پوشيده؟
romangram.com | @romangram_com