#می_گل(جلد_اول)_پارت_719
شهروز با استرس به پرستار نگاه کرد..اما پرستار شونه بالا انداخت..يعني نميدونم چشه!
-شهروز من خيلي درب و داغونم؟؟؟هر بار يه بلايي سرم مياد تورو ميترسونم....غشي نيستما به خدا...
پرستار ليوان شربت و دست شهروز داد و گفت...بقيه اشم بده بخوره تا برگردم!!!
شهروز ليوان دم دهنش گرفت و گفت:کي گفته تو غشي هستي؟؟تو فقط خيلي ضعيفي...اين هم چيز سختي نيست که نشه فهميد...هر کي تو مانتو ببينتت ميفهمه چه برسه به من که يه دستمم دور کمرت يه دور ميپيچه!!!
مي گل با تعجب شهروز و نگاه کرد..جرعه اي از شربتش و که شهروز ديگه داشت ميريخت تو دهنش خورد سرش و عقب کشيد و گفت:شهروز امروز تو چته؟؟؟از تو آسانسور شروع کردي..
-آهاااا..حواست باشه که تمومش نکنم که بد تمومش ميکنم..چون از اون روزهاي بيناموسيمه!!!
-شهرووووووز!!!!تو ايدز نداري...من و مسخره کردي!!
خواست از جاش بلند بشه و بره که شهروز دستش و روي شونه اش گذاشت و گفت:بخواب آزمايشت و بده...
لحنش 180 درجه برگشت...انگار ياد آوري اين موضوع باز دنيا رو رو سرش آوار کرد!!!
پرستار با وسايل نو وارد شد...
-خب..مجنون بزار آزمايشش و بگيرم!!
مي گل:نه..ديگه نه!!!
romangram.com | @romangram_com