#می_گل(جلد_اول)_پارت_714

شهروز که نيش کلام مي گل و خوب درک کرد گفت:نيکيه....رفتيم ازمايش فکر کرده خبريه...زنگ زده ببينه چي شد..نميدونه سر کار بوده!

مي گل پشت چشمي براي شهروز نازک کرد و به سمت در رفت....شهروز هم با عجله کيفش و برداشت و دنبال مي گل که با قدمهاي بلند و سريع از در بيرون رفت ..حرکت کرد.

-صبر کن در و قفل کنم با هم بريم.

-تو به تلفنت برس!

-قطع کرد ديگه.

-باز زنگ..

حرفش تموم نشده بود که باز تلفن شهروز زنگ خورد..مي گل با ابرو به تلفن اشاره کرد يعني بيا خودش زنگ زد و وارد آسانسور شد..اما شهروز نميذاشت سو ء تفاهمي پيش بياد..خودش و سريع انداخت تو آسانسور!

-جوابش و ندم خودش ميفهمه دنيا دست کيه!

مي گل شونه اي بالا انداخت و روش و به سمت ديگه اي چرخوند!

شهروز دستش و زير چونه مي گل گذاشت و سرش و به سمت خودش چرخوند و گفت:قهر نداريما...

مي گل باز مسرانه سرش و چرخوند.

-بهتر..خودت ازم دل بکني بهتره!!!

بعد خنده شيطاني رو لبش نشوند.

romangram.com | @romangram_com