#می_گل(جلد_اول)_پارت_707


-من تورو دوست ندارم...من عاشقتم مي گل!تو نميتوني من و بفهمي و اميدوارم هيچ وقت هم اين حس من و درک نکني.خيلي سخته به اين فکر کني که با يه سري لذتهاي پوچ و الکي عزيزترين شخص زندگيت و بايد کنار بزاري!

-باشه اگر دادن يه آزمايش کوچولو سخت تر از کنار گذاشتن منه...قبوله..منم تمام سعيم و ميکنم فراموشت کنم!

شهروز به صندليش تکيه داد و گفت:اگر آزمايش داديم و باز مثبت بود چي؟

-هيچي...ميري دکتر دارو ميگيري...تحت نظر دکتر زندگي ميکني.

-تو چيکار ميکني؟

بغض تو گلوش مي گل و خورد کرد....خورد شد چون شخصيت مغروري مثل شهروز خورد شد!

-من باهات ميمونم....تا آخر عمرم...قسم ميخورم باهات ميمونم..تو براي من تو زندگيم کم نذاشتي..حالا دوست نداري رسما مال هم باشيم..اشکال نداره...من همخونه ات ميمونم...من از خدا چيزي جز آرامش نميخواستم که تو خونه تو دارم...همين برام کافيه؟؟حتما ادم بايد اسير يه زندگي بشه که بهش راضي نيست تا نگن دختره ترشيده؟؟؟

شهروز سري تکون داد و گفت:داري احساسي تصميم ميگيري..جو گير شدي!اگر مبتلا شدي چي؟

-چرا بايد بشم؟؟؟

-شهروز لب پايينش و بين انگشت اشاره و شصتش گرفت و شروع کرد به فشردنش!

*مگه ميشه از بودن با اين دختر گذشت؟؟؟

*شهروز خاک بر سرت فقط جذابيت جنسيش و ميبيني!


romangram.com | @romangram_com