#می_گل(جلد_اول)_پارت_703


-تو فکر بودم..ترسيدم يهو!!!

-حالا همون جا ميريم؟

-نه عزيزم..فقط مسيرش با اون تقريبا يکيه

دوباه تا رستوران هر دو سکوت کردن....به محض رسيدن مردي که لباس فرم تنش بود به سمتشون اومد و در و براشون باز کرد..با تکون سر سلام کرد...شهروز هم همين کار رو کرد...مسير شني پر از شمشاد و تا ساختمون رستوران طي کردن هر چي بيشتر نزديک ميشدن بوي غذا بيشتر ميشد..مي گل که چند وقتي بود درست غذا نخورده بود دستش رو که دور بازوي شهروز حلقه کرده بود پايين اورد و انگشتهاش و بين انگشتهاي شهروز جا داد و خودش و چشبوند بهش و گفت:ااااووووممم..دلم ضعف رفت....خدا کنه از اين رستورانها نباشه که کلي طول ميکشه تا غذا رو بيارن!!!

شهروز دستش و دور کمر مي گل حلقه کرد روي موهاش و بوسيد و گفت:نيست گلم..ميگم سريع غذا رو بيارن!

اما مي گل قوسي به کمرش داد...باز هم نا خودآگاهش بهش فرمان داد..هيچ کدوم از اين رفتارهاي مي گل از چشم شهروز پنهون نبود و همش براش حسرت در بر داشت.

-سلام اقا خوش آمديد بفرمايد ميزتون و آماده کردم...سلام خانوم..خوش آمديد.

مي گل خودش و از شهروز جدا کرد و با تعجب اول به مرد بعد به شهروز نگاه کرد..اما شهروز داشت جواب مرد رو ميداد

-منون..لطف ميکني...لطف کن ميز و سريع بچين..خانوم گرسنه است!!

-با رفتن مرد مي گل که دنبال شهروز کشيده ميشد پرسيد:ميشناختيش؟

-اي...تقريبا!!

-زياد اينجا مياي؟


romangram.com | @romangram_com