#می_گل(جلد_اول)_پارت_698
بعد از اين کلمه در برابر چشمهاي حيرت زده و متعجب شهروز وارد دفتر شد..جواب آزمايش و پرت کرد رو ميز و گفت:بگو آقا اين دروغها رو براي چي سر هم کرده...بگو دلش هواي کجا و کي و کرده؟اين چاخان مسخره رو سر هم کردي من و از خودت باز کني به کثافت کاريهات برسي؟نه جونم مگه اون موقعها که اينکارهارو ميکردي من جلوت و ميگرفتم که حالا بگيرم...لازم به اين دروغ هم نبود که اينطوري اعصاب من و به هم بريزي.....شهروز من انتقالي ميگيرم ميرم...چرا تو از خونت بري؟؟...اين منم که جات و تنگ کردم...ميرم تا راحت باشي....خانوم ايدز هم ندارن!خيالت راحت!بگو آقا چرا نميخواد دوباره بره ازمايش چون اصلا يه همچين چيزي نيست که بخواد به خاطرش بره هزينه کنه و خون بده و خودش و اذيت کنه!
خواست دفتر و ترک کنه که شهروز مچ دستش و گرفت و کشيدتش تو...در و که هنوز باز بود به هم کوبيد و گفت:تند نرو....وقتي به چيزي مطمئن نيستي زود قضاوت نکن....فکر ميکردم ويروس و از نيکي گرفتم....
-کي باهاش بودي که تازه يادت افتاده بود ازمايش بدي؟
نفرت و کينه و حسادت از تک تک کلمه هاي مي گل ميباريد.
-پارسال عيد....رابطه ما يکبار بيشتر نبود...با اينکه همه جوانب احتياط و رعايت کرده بودم اما چون قبلش آزمايش نداده بود مشکوک شدم.اين بود که خواستم مطمئن بشم....
-آها...بعد بهش زنگ زدي باهاش قرار گذاشتي؟
-اره....توي آزمايشگاه باهاش قرار گذاشتم...آزمايش داد بعدشم من برگشتم دفتر..اون هم نميدونم چي شد...چون مبايلم خاموشه از اون روز!
مي گل روي کاناپه نشست...کمي آروم شد...همينکه هنوز شهروز براش دليل رفتارها و کارهاش و توضيح ميداد يعني هنوز مي گل براش ارزش داره!
-خودت کي ميري آزمايش؟
-براي چي اومدي اينجا؟
-دلم برات تنگ شده بود....تو که بي معرفتي نميگي اين دختر زنده است يا مرده؟من بايد بيام سراغت ديگه!
شهروز پشتش و به مي گل کرد ..نميخواست شرم تو صورتش و مي گل ببينه
-آرمان بهت گفت.؟
romangram.com | @romangram_com