#می_گل(جلد_اول)_پارت_690

اين و گفت و بدون اينکه منتظر جواب بمونه راهش و گرفت و رفت.

نيکي پشت سرش بيرون رفت شهروز و ديد که پشت بي ام دبليو کروکش نشست و با يه تيک اف به لحظه نا پديد شد...نيکي هم با ژست خاصش به سمت قشقايي مشکيش رفت و شونه اي بالا انداخت......بالاخره وا ميدي آقا شهروز!!

از ساعت 2 و نيم تو کافي شاپ منتظر بود...هر بار در جواب گارسون ميگفت منتظر کسي هستم.....از مزاحمت چند تا پسري که روي ميزي اونطرف تر نشسته بودن به تنگ اومده بود!واقعا نميدونست توي اين شرايط بايد چيکار کنه!کلافه کيفش و تو دستش ميفشرد...چند بار جاش و عوض کرد تا در ديدرس پسرها نباشه...اما اونها سمج تر از اين حرفها بودن با کلافگي گوشيش و در اورد و شماره آرمان و گرفت اما با صداي خود آرمان که گفت:ببخشيد دير شد سرش و بلند کرد..آرمان با غيض به پسرها نگاه ميکرد.

-اذيتت کردن؟

-نه!!!آرمان بگو که داريد اذيتم ميکنيد!!!!!!!!

-آرمان با آرمشي که سعي ميکرد حفطش کنه گارسون و صدا کرد

-چي ميخوري مي گل؟

گارسون:سلام آقا...بفرماييد در خدمتم.

-چي ميخوري مي گل؟

-هيچي

-دو تا اب پرتقال لطفا.

آرمان به چهره رنگ پريده و مضطرب مي گل با حسرت نگاه کرد!

-ببين مي گل من خودمم به اين موضوع شک دارم...شهروز يه آزمايش داده که نشون داده ايدز داره!اما اين کافي نيست اون بايد آزمايشهاي ديگه اي بده که نميده!

romangram.com | @romangram_com