#می_گل(جلد_اول)_پارت_667


از اتاق بيرون رفت...بوي سوپ مشامش و قلقلک داد....رفت تو اشپزخونه..مي گل نبود..برگشت..روي کاناپه نشسته بود ظاهرا داشت فيلم ميديد اما با ديدن شهروز نيم خيز شده بود.

-بيدار شدي عزيزم؟

با شنيدن کلمه عزيزم حالش تغيير کرد..دلش ميخواست بره و مي گل و بغل کنه..تمام شب متوجه بود مي گل مياد بالاسرش و ميره..اين توجه داشت ديوونه اش ميکرد!!!نميخواست يا نميتونست به مي گل بگه ايدز داره..غرورش اين اجازه رو بهش نميداد..ولي بايد يه جوري اين موجو ظريف و شکستني و هر چي زودتر از خودش دور ميکرد...انگار بي محليهاش توجه مي گل و بيشتر کرده بود که کمتر نکرده بود!!



-از اين به بعد بدون اين که در بزني تو اتاق من نيا...

مي گل چشمهاش گرد شد...

*اين الان خوب بود که..

-باشه...اما چرا؟؟؟چي شده؟؟؟

-ديشب تا صبح نذاشتي بخوابم..هي اومدي و رفتي!!!

-من نگرانت بودم..

-از اين به بعد نباش!!!

با عصبانيت ساختگي رفت تو آشپزخونه و نسکافه درست کرد.


romangram.com | @romangram_com