#می_گل(جلد_اول)_پارت_664
-بگيد بهتره!
شهروز با ترس به پرستار که مشغول جمع کردن وسايلش بود نگاه کرد...
*نميگم...نميخوام تاييد کنه اين بيماريم علائم همون ايدز لعنتيه!!!
..وقتي پرستار از در اتاق رفت بيرون و مي گل متوجه شد کارش تموم شده رفت تو اتاق..لبخندي به شهروز زد و گفت:همچين گفتي ميترسم گفتم الان جيغ و دادت ميره اسمون!!!
-نه...اينقدر هم نميترسيدم!!!
بعد از تموم شدن سرم حال شهروز بهتر شده بود.به خونه که رسيدن مي گل داروهاي شهروز و داد خودش هم به خواسته ي شهروز توي اتاق خودش خوابيد...اما تا صبح چند بار به شهروز سر زد....اين هم براي شهروز عجيب بود هم خودش...فکر ميکرد چطوري ميتونم هي از خواب بيدار بشم؟؟مني که وقتي ميخوابم با بمب هم بيدار نميشم؟؟و هر بار که ميرفت و به شهروز سر ميزد شهروز خودش و هزار بار لعنت ميکرد که يه همچين گندي زده که حالا نميتونه عشقش و داشته باشه...وقتي به اين فکر ميکرد که چند وقت ديگه مي گل ازش سرد بشه و با کس ديگه باشه!!!
*لعنتي....اون روز من نيستم..خودم و ميکشم..ميدونم!!!
صبح با صداي زنگ مبايلش بيدار شد...حالش بهتر بود..تبش قطع شده بود....اما هنوز بدنش درد ميکرد!!!
گوشي و برداشت..آرمان بود
-بله؟
-سلام...خوبي؟؟؟نرفتي دفتر؟
شهروز نگاهي به ساعتش که روي پاتختي گذاشته بود انداخت...11 و نيم بود!!
-نه...حال ندارم!!
romangram.com | @romangram_com