#می_گل(جلد_اول)_پارت_639
يلدا که از لحن خونسردانه و البته پر از زخم زبون مي گل جا خورده بود و توقع يه دعواي حسابي بين مي گل و شهروز رو داشت خيلي اروم از جلوي ماشين کنار رفت شهروز پاش و رو پدال گاز فشرد و سريع از اونجا دور شدن!!!
چند تا کوچه رو که رد کردن دستش و به سمت دست مي گل دراز کرد!!!
-دست بهم نزن!!!دنبال دليل رفتارهاي اخيرت بودم...پيداش کردم!!!
شهروز باز دستش و سمت مي گل برد و اينبار محکم دستش و گرفت تو دستش
شهروز-دليلش چيه؟
مي گل چند بار دستش و کشيد اما نتونست دستش و از تو دست شهروز آزاد کنه!
-کاش ميومدي مستقيم ميگفتي خاطره رو ميخواي!
-از کجا ميدوني با خاطره بودم؟
-از اونجايي که تو با هر کسي تو رستوران شيک نميري...با کسي ميري که سرش به تنش بياارزه..در حال حاضر تا جايي که ميدونم خاطره اين خصوصيات و داره....
-من فقط رفته بودم ته مونده ي هر چي که تو ذهنش هست و بشورم بره!!!
-من توضيح نخواستم!!!
-باور کن ميخواستم همون شب بهت بگم...اما ترسيدم..اگر ميدونستم اينقدر منطقي بر خورد ميکني حتما ميگفتم!!!خيلي خوب حال يلدا رو گرفتي!!!
romangram.com | @romangram_com