#می_گل(جلد_اول)_پارت_631
دلم ميخاد ببيني ديونه تو كيه
بعد از تموم شدن آهنگ مي گل براش دست زد....از نظر مي گل شهروز يه نابغه بود...به اين تعريف خودش خنديد...اما براش مهم نبود...حتي اگر غير از اين بود هم مي گل دوست داشت اينطور فکر کنه!!!
بعد از خوردن يه قهوه مي گل ساعتش و نگاهي کرد...با ديدن عقربه ها که به صورت عمودي روي هم قرار گرفته بودن کش و قوصي به بدنش داد و گفت:بريم بخوابيم ديگه!!!
بلافاصله از جاش بلند شد...
-مي گل!!!
مي گل با چشمهاي خمار از خواب به سمتش برگشت
-جانم؟
-يه خواهش بکنم؟؟؟
-بگو!!!
شهروز پايي رو که روي پاي ديگه اش انداخت بود و خيلي سريع و عصبي تکون ميداد..اين از نگاه مي گل دور نموند..ميدونست خواسته ي شهروز بايد خيلي غير معمول باشه!!!
-امشب ...پيش من ميخوابي؟
مي گل اخم کوچيکي ناخودآگاه بين ابروهاش افتاد!!!
romangram.com | @romangram_com